|
کمک!!! + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 17:57 توسط رها |
صدای قدمهاش رو می شنوی؟ داره می اد آروم آروم میدونم یه شب از راه می رسه... یه شب بی صدا...من و به آغوش می کشه و می بره اون بالاها!!!
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 21:9 توسط رها |
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 17:5 توسط رها |
خیلی ازت دلخورم! حالا دیگه شبونه،سرزده و بی خبر می آی؟ فکر دل بی قرار منو نکردی که صبح پا می شم و فقط رد پات رو تو حیاط می بینم؟ شاید فکر می کنی فراموشت کردم که باهام قهر کردی ولی خدائی که اون بالاس شاهده قد یه آسمون دلتنگتم...بازم بیا ولی بی خبر نرو پ.ن: با سیاوش قمیشی آشتی کردم! یه جشن کوچولوی خودمونی داشتیم قول دادیم بی نقاب با هم حرف بزنیم و پرسه های شبونه تو کوچه پس کوچه های عاشقی رو فراموش نکنیم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 9:6 توسط رها |
خیلی خستم... + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 15:41 توسط رها |
همیشه صبر حلال مشکلات نیست! از مامان بزرگا و بابا بزرگا خواهش میشه + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 23:40 توسط رها |
عضویت شما توسط مدیریت وبلاگ غیر فعال شد! به همین راحتی + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 18:45 توسط رها |
تو را نمي بخشم نه بخاطر اشكهايي كه برايت مي ريزم. نمي بخشم نه بخاطر روزها و شبهايي كه از تنهايي لرزيدم و فرو افتادم. نمي بخشم ات نه بخاطر دلي كه روزهاست از دلتنگي جان مي دهد. نمي بخشم ات نه بخاطر اينكه رهايم كردي و رفتي. نمي بخشم ات بخاطر همه ي آنچه را كه با بي صاحب كردن دلم باعث شدي مثل سرب داغ فرو دهم. نمي بخشم ات بخاطر اينكه كمي مانده به پايان آن سفر طولاني چنان رهايم كردي كه هيچ هم سفري اين چنين همراهش را در سياهي و ظلمت ناكجا آباد رها نمي كرد. نمي بخشم ات بخاطر اينكه ساده از من گذشتي از كسي كه از تو هرگز ساده نگذشت. نمي بخشم ات بخاطر اينكه ترس را اولين بار بعد از رفتنت به من فهماندي چه هولناك بود و هست! نمي بخشم ات، تو شمه اي از بهشت بر من نماياندي و كليد و بهشت را با خود بردي و مرا در برزخي رها كردي كه در بلا تكليفي اش حيرانم. نمي بخشم ات بخاطر اينكه در ظلمت آن شب لعنتي خنده و اميد و آرزوهايم را به جهنم فرستادي. نمي بخشم ات بخاطر اينكه رفتنت سرمايي را درونم دميد كه شعله ي فروزان هيچ آتشي قطره اي از يخ اش را ذوب نمي كند. نمي بخشم ات، تو دوست داشتنم ،تمام احساسم را ساده و كوچك پنداشتي .صداي قلبم كه ضجه مي زد شنيدي، گريه سر دادي كه صداي قلبم را كه التماست مي كرد نشنوي. نمي بخشم ات بخاطر اينكه به شعورم در شناختن ات توهين كردي. نمي بخشم ات چون مرا معتاد بودن ات كرده بودي. امروز و حالا دلم از تمام حرفهاي زيبا نماي، بد سيرت بهم مي خورد. از اين بدسگالي كه براي عشقم رقم زدي بي زارم. از خودم از تو بيزارم. از صداي خودم، از صداي تو در گوشم بيزارم. از نگاهم يخ زده ام كه به دنبال چشمان بي روحت دودو مي زند. از دستانم كه روزي فكر مي كردم كه ديگر هرگز فاصله انگشتانش خالي نخواهد ماند از دستان تو كه دستانم را واحد كرده بود. چه پاداش گران بهايي در ازاي همه ي عمر عشقم پيشكش ام كردي، دست دلت درد نكند... + نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 15:9 توسط رها |
داغونم خداااااااااااااااا در حق کسی بد نکردم که به این روز افتادم.خدا تا کی صبوری کنم؟ تا کی حرف نزنم
خدایا چه جور بگذرم...فقط واگذارشون می کنم به خودت خودت جوابشونو بده + نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 20:39 توسط رها |
اینجا یه شروع تازه س... شاید آسمان نزدیک باشد که هنوز دختری به آسانی لبخند می زند و رویاهایش را آبی می خواند من نمی توانم جای تاریک ستاره ها را نادیده بگیرم به گمانم تو آن سوی ایهام خنده ها ایستاده ای و برای بی قراری من دست تکان می دهی + نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 10:43 توسط رها |
یه احساس دلتگی مبهم واسه راز نیازم همین....
هم خودمو گم کردم هم رها کمک می خوام... + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 18:0 توسط رها |
سلام امروز اومدم برای خداحافظی... راستش دیگه آپ کردن راز نیاز برام بی هدف شده ، دیگه کاملا مایوس شدم ، راز نیاز من هیچ وقت کشف نمی شه بارها یه نسیمی از اون رو تو زندگیم احساس کردم ولی بعد ناپدید شده... دیگه با ذوق و شوق آپ نمی کنم با ذوق و شوق کامنت ها رو نمیخونم... دارم تو یه دریایی شنا میکنم که منو دورم کرده از هر اونچه که می خواستم و کم کم داره من رو غرق خودش می کنه ، راز نیاز هیچ وقت بسته نمیشه در اون به روی همه شما بازه ، چون هنوز به این چند جمله ایمان دارم... یه نفر... یه جایی... تمام رویاهاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر میکنه ، احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هر گاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش یه نفر... یه جایی... در حال فکر کردن به توست. منم هنوز امید دارم که این راز رو کشف کنم. + نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 19:15 توسط رها |
این یک تست ساده و جذاب است. با صداقت و درستی به آن جواب دهید. در نظر داشته باشید ممکن است شما به سوالی برسید و از گزینه های داده شده پاسخی را انتخاب کنید که فکر می کنید جواب بهتری دارد و یا مناسب تر از گزینه ی دیگر است. این کار کاملا اشتباه است پس سعی کنید خود را در جایگاه فردی قرار دهید که این اتفاقات برای او می افتد در این حالت اطمینان داشته باشید که سوالات و پاسخها به واقعیت نزدیکتر خواهد شد تا از پاسخ های آن لذت کافی راببرید پس شروع می کنیم شما به طرف خانه کسی که دوستش دارید می روید . دو راه برای رسیدن دارید: یکی کوتاه و مستقیم است و شما را سریع به منزل می رساند ولی خیلی ساده و خسته کننده است. اما راه دوم به طور قابل ملاحظه ای طولانی تر است ولی پر از مناظر زیبا و جالب. حالا شما کدام راه را برای رسیدن به محبوبتان انتخاب میکنید ؟! راه کوتاه یا بلند..؟ در راه دو بوته گل رز می بینید! یکی پر از رزهای سپید و دیگری پر از رز های سرخ . شما تصمیم می گیرید بیست شاخه از رز ها برای او بچینید. چند تا را سپید و چند تا سرخ انتخاب میکنید ؟ ( شما باید همه را یکرنگ یا ترکیبی از دو رنگ انتخاب کنید) بالاخره شما به خانه او می رسید یکی از افراد خانه درب را به روی شما باز می کند. شما می توانید از آنها بخواهید که دوست شما را صدا بزند یا اینکه خودتان او را خبر میکنید ؟ حال چه کار میکنید؟ شما وارد منزل شده به اطاق او میروید ولی کسی آنجا نیست پس تصمیم می گیرید رز ها را همانجا بگذارید ترجیح می دهید آنها را روی تخت بگذارید یا لب پنجره ؟ شب می شود. شما و او هر کدام در اطاق های جداگانه می خوابید. صبح زمانی که به اطاق او میروید به نظر شما وقتی به آنجا می روید خواب است یا بیدار ؟ موقع برگشتن به خانه است راه کوتاه و ساده را انتخاب میکنید یا طولانی و جالب ؟ پاسخ ها سوال اول) جاده نشان دهنده عشق است. اگر راه کوتاه را انتخاب کرده اید زود عاشق می شوید و اگر راه طولالنی را انتخاب کرده اید به سادگی عاشق نمیشوید و زمان بیشتری را صرف می کنید. سوال دوم) تعداد رزهای سرخ نشان دهنده این است که چقدردر رابطه از خودتان مایه می گذارید و تعداد رز های سفید نشان میدهد که شما چقدر از طرف مقابلتان انتظار محبت دارید. سوال سوم)این سوال نشان دهنده طرز برخورد شما با مشکلات در یک رابطه است. اگر شما از اعضای خانواده درخواست کرده اید محبوبتان را صدا بزند بدین معناست که شما از مواجه شدن با مشکلات می ترسید و امیدوار هستید که مشکلات به خودی خود حل شود. ولی اگر خودتان به اطاقش رفته اید که او را از حضور خود مطلع سازید این نشان میدهد که شما خود با مشکلات روبرو می شوید و دوست دارید که خودتان انها را هر چه زودتر حل کنید سوال چهارم) محل قرار دادن رزها نشان دهنده اشتیاق شما برای دیدن محبوب است. اگر آنها را بر روی تخت می گذارید نشان می دهد که دوست دارید او را زیاد ببینید و اگر آنها را لب پنجره بگذارید یعنی اگر او را زیاد هم نبینید مشکلی پیش نمیاید سوال پنجم) این سوال نشان دهنده نگرش شما در مورد شخصیت محبوبتان است. اگر شما او را در حالیکه خوابیده است در اطاق میبینید یعنی او را همانطور که هست دوست دارید و اگر او را بیدار دیده اید یعنی دوست دارید او مطابق میل شما باشد. سوال ششم) راه بازگشت به خانه نشان دهنده دوام شما در عشق است اگر راه کوتاه را انتخاب کرده اید مدت عاشق بودن شما کوتاه است و اگر راه طولانی را انتخاب کرده اید مدت زیادی در عشق خود پایدار می مانید. + نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 16:10 توسط رها |
ناگهان چقدر زود دیر می شود... این جمله رو تو این چند روز گذشته زیاد شنیدم ، اصلا یعنی چی ؟! بعضی جاها واقعا پر معناست ولی بعضی جاها هم به نظر من البته! اگه قراره دیر بشه هر چی زودتر بهتر هميشه اين گونه بوده است . کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي دهي .پيش از انکه خوب نگاهش کني . مثل پرنده اي زيبا بال مي گيرد و دور مي شود .فکر مي کردي مي تواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد وخورشيد از پشت کوهها سرک مي کشد در کنارش باشي . هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي . هنوز همه لبخندهاي خود را به او نشان نداده بودي . تا مرگ فاصله ای نیست، خداحافظ...ولی باز هم باید زیست!!! + نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385 14:27 توسط رها |
میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش میدونم که خنده داره واسه تو گریه دردم میگذری از من و میری اما باز من بر میگردم میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم پیش همه بدی ها چه جوری بازم صبورم میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم دور میشی منو نبینی باز سراغتو می گیریم میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو می بندم چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام میمیرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام میدونم یه روز میفهمی روزی که دنیا رو گشتی من چه جوری تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتی + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 12:58 توسط رها |
|
| ||||||